محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4353

تاريخ الطبرى ( فارسي )

تو بيعت كرده است . » گويد : در آن هنگام ، شام وبايى بود و كسان سوى بيابانها رفته بودند . يزيد بن وليد در بيابان بود ، عباس نيز در قسطل بود كه فقط چند ميل ميانشان فاصله بود . على گويد : يزيد پيش برادر خويش عباس رفت و خبر را با وى بگفت و با او مشورت كرد و عيب وليد گفت . عباس به دو گفت : « اى يزيد ، آرام باش كه شكستن پيمان خدا تباهى دين و دنياست . » گويد : يزيد به جايگاه خويش بازگشت ، كسان نهانى سوى وى آمدند و بيعت كردند . يزيد بن احنف كلبى و يزيد بن عنبسه سكسكى و جمعى از معتمدان خويش را كه از سران و بزرگان قوم بودند نهانى به دعوت كسان فرستاد . سپس پيش عباس برادر خويش رفت . قطن وابسته شان نيز با وى بود . در بارهء بيعت با وى مشورت كرد و گفت كه گروهى پيش وى مىآيند و مىخواهند با وى بيعت كنند . گويد : اما عباس او را ملامت كرد و گفت : « اگر ديگر از اين گونه سخن كنى ترا به بند مىكنم و پيش امير مؤمنان مىفرستم . » گويد : يزيد و قطن بيرون شدند ، عباس كس به طلب قطن فرستاد و گفت : « اى قطن واى تو آيا يزيد را جدى مىبينى ؟ » گفت : « فدايت شوم ، چنين گمان ندارم ، اما از رفتار وليد با بنى هشام و بنى وليد و آنچه از كسان در بارهء تحقير و بىاعتنايى وى نسبت به دين مىشنود ، آشفته خاطر شده است . » گفت : « به خدا پندارم كه شومترين بزغالهء بنى مروان است ، اگر از شتابزدگى وليد كه با ما كينه دارد بيم نداشتم يزيد را به بند مىكردم و پيش وى مىفرستادم . وى را از كارش بازدار كه از تو شنوايى دارد . »